تبلیغات
...اس ام اس و - یه داستان واقعآ خنده دار((از دستش ندین))
...اس ام اس و
  صفحه نخست       |       تماس با مدیر       |       پست الکترونیک       |       RSS       |       ATOM
 
سلام جیگلییییا

این داستانی که واستون میزارم خیلی باحاله،فقط یه کوچولو طولانیه
حتمآ تا آخرشو بخونید...
.
.
.
سلام.من احمود هستم 44 ساله
هوس باز،پولدار،خسیس،نامرد،بد اخلاق،پر رو و بی شرف و پست!
خیلی هم پر نفوذ و قدرتمند هستم.
امروز تصمیم دارم وقایع اتفاقیه خودم رو تو وبلاگ امیر جون بازگو کنم

4 بار ازدواج کردم،زن اولم تصمیم گرفت به طور مسالمت آمیزی از بین زندگی با من و دق کردن دومی رو انتخاب کنه و از پیشم بره
زن دومم خیلی سرسخت بود،خودم مجبور شدم بهش بقبولونم که باید بمیره!
لامسب خیلی زورش زیاد بود،پدرم دراومد تا اون فنجون قهوه رو به زور به خوردش دادم...

زن سومم خیلی آدم فهمیده ای بود،خودش قبول کرد برای اینکه به سرنوشت بقیه دچار نشه بدون مهریه و خون و خونریزی ازم جدا شه

خاطرات من:

31 فروردین:

امروز سی و یکمه،باید برم کرایه های برج ونکمو بگیرم.اگه فکر می کنید اسم برجمو میگم کور خوندید!
صبح که داشتم از خونه میرفتم بیرون یه لگد محکم زدم زیر جفت پای مهسا.
بیچاره جیغ زد و پخش شد زمین.خیلی حال کردم،جیگرم خنک شد،روحم آروم شد...(مهسا گربه سفید پشمالو زن چهارممه)

4 اردیبهشت:

امروز روز گندیه،باید برم قبرستون،سالگرد آرزو و ژاکلینه،دو تاشون تو یه روز و یه ساعت مردن،با این تفاوت که ژاکلین 3 سال و نیم بعد از آرزو مرد.
این 2 تا زنای اول و دومم بودن،40 میلیون تومن خرج مرگشون شد،آخه میدونید نرخ رشوه برای صدور گواهی فوت طبیعی خیلی بالاست!!!
مامان ژکلین هنوزم میگه من دخترشو کشتم،اونم الان توی تیمارستان بستریه،ماهی 2 میلیون دارم میدم که همونجا نگهش دارن!

7 اردیبهشت:

امروز آتنا رو با کمربند سیاه و کبود کردم،تقصیر خودش بود،از کله سحر هی بالا و پایین می پرید و خونه رو روی سرش گذاشته بود
اونم واسه چی؟!
همش به خاطر 20 هزار تومن،خوب ندارم بابا جان!از کجا بیارم؟!
آتنا زن چهارممه،22 سالشه.

14 اردیبهشت:

امروز کلآ روز بدی بود،پای اون گربه نکبتی شکسته بود...
مجبور شدم 60 هزار تومن بدم واسه دوا درمونش،بدتر از اون ساختمون 7 طبقم ریخت
داشتم می کوبیدمش که جاش یه برج بزنم،15 تا کارگرم توش بودن،همشون توی آوار ساختمون له شدن...
باید دیه هم بدم،لعنتی...میگن ساختمون سست بوده
یه نفرو میشناسم که میتونه یه کارایی واسم بکنه...میخوام باهاش تماس بگیرم
سر اون قضیه نماینده شدنش کلی بهم مدیونه،باید جبران کنه...

http://www.asriran.com/files/fa/news/1388/12/26/128843_757.jpg

16 اردیبهشت:

روزنامه ها دارن شلوغ بازی میکنن،سر جریان این ساختمونه،باید بودجشونو قطع کنم تا بفهمن با کی طرفند!
راستی یه قولهای مساعدی شنیدم که این قضیه هم مثل قضیه دریاچه ماست مالی شه...باید یه کم سر کیسه رو شل کنم...

20 اردیبهشت:

امروز باید برم تلویزیون،قرار مصاحبه دارم
به عنوان کارافرین نمونه...
آتنا هنوز باهام حرف نمیزنه،مهسا هم دیروز مرد،دامپزشکش میگه به علت سقط جنین و خونریزی داخلی در اثر وارد اومدن ضربه سخت مرده.

21 اردیبهشت:

امروز با شقایق آشنا شدم،دوست آتنا بود،اومده بود خونمون...
آتنا از وقتی که مهسا مرده افسرده شده،شقایق اومده دلداریش بده.



عجب چشمایی داشت این شقایق!
خودش فهمید چه خوابهایی واسش دیدم...

25 اردیبهشت:

امروز با شقایق قرار دارم،ساعت 8 شب تو یه رستورانی که صلاح نمی بینم بهتون بگم اسمش چیه!!
آتنا هنوز بام حرف نمیزنه...

26 اردیبهشت:

25 سالشه،لیسانس ادبیات داره،شقایق رو میگم،دیشب دیدمش.
قراره با هم ازدواج کنیم،فقط یه مشکل داریم که باید حلش کنم:آتنا...

28 اردیبهشت:

امروز آتنا باهام آشتی کرد،پرید تو بغلمو گفت که تو بهترین شوهر دنیا هستی!!!
بعدش آؤش رو برد حموم،آرش گربه جدیدشه.
امروز خریدم واسش...

2 خرداد:

رنگم زرده و خسته ام،دیشب نخوابیدم،آتنا مرد...شوک زده هستم.
اینو کاراگاه پلیس در جواب خبرنگارایی که میخوان بام مصاحبه کنن میگه.
بازرس خوبیه...همینجوری پیش بره هفته بعد رئیس پلسی میشه!
دیشب تلویزیون مصاحبه چند روز پیشم رو پخش کرد و بالاش نوشت زنده!
حالا حتی مدیر شبکه هم حاضره قسم بخوره که من دیشب تلویزیون بودم...کسی به من مشکوک نیست.

10 خرداد:

داریم میریم فرودگاه با شقایق،قراره بریم یونان،واسه تجدید روحیه هر دوتامون خوبه...
قضیه آتنا خیلی روی ما اثر بدی گذاشته،مخصوصآ روی من
شقایق کمک میکنه تا روحیه ام رو پیدا کنم
خیلی دختر خوبیه،آدم زرنگیه،اولش سر مرگ آتنا بم شک کرد،اما وقتی سینه ریز الماسیو که واسش خریده بودم دید تصمیم گرفت دیگه بم شک نکنه!

10 خرداد:

توی هواپیماییم،داریم تکونهای شدیدی میخوریم،باید برم ببینم چی شده...میرم تو اتق مهمون دارا...
میگه مشکلی نیست فقط یه چاله هواییه باید برم بشینم سر جام و از سفرم لذت ببرم،چشماش منو گرفت...

10 خرداد:



مردم...هواپیما سقوط کرد!


خوب...قسمت جالب داستانو  تو ادمه مطلب بخونید...


روز اول بعد از مرگ:

سرم گیج میره،نمیدونم کجا هستم،توی یه ارابه بزرگ نشستم.
همه مسافرای هماپیما هم هستند،شقایقو نمیبینم.
بغل دستیمو نگاه میکنم،یه پیر مرد ریشوی 95 ساله ست.

داره ذکر میگه پشت سر هم،هی میگه خدایا توبه،ببخشید،غلط کردم...

بش میگم چی شده آقا کسی داره اذیتت میکنه؟!

مارو کجا دارن میبرن؟!
جواب داد:ما مردیم داریم میریم به سمت دوزخ.....

همون روز:

نمیدونم دوزخ چیه اما فکر کنم توی کتابهای درسیم یه چیزایی در موردش خوندم...
خداکنه دخترای اونجا خوشگل و خوش هیکل باشن...

دو روز بعد از مرگ:

ما رو توی یه دشت بزرگ پیاده کردن
یهو یه صدایی از آسمون اومد که میگفت:مردگان محترم اینجا آخر خطه،پیاده شین...ایستگاه دوزخ
اونایی که لباس سفید تنشونه سمت راست و اونایی که لباس سیاه تنشونه سمت چپ وایسن.
لباس من و اون پیرمرده سیاه بود...

دو ساعت بعد:

ما لباس سیاه ها رو بردن یه جای داغ که بهش میگفتن مدل شبیه سازی شده جهنم!
تا وقتی که قیامت بشه همین جا می مونیم...
همه رئیس جمهورها و بازیگرای هالیوودی و رقاصه ها اونجا بودن...

فرداش:

عذابهامونو  مشخص کردن،عذاب من اینه که هر روز از صبح تا ظهر برم برم کنار دیوار بهشت و آرزو و ژاکلین و آتنا به سمتم پوست پرتقال پرت کنن
و از ظهر تا عصر هم باید از دست مهسا فرار کنم تا گازم نگیره
و از عصر تا شب هم باید برم توی یه ساختمون وایسم تا روی سرم خراب شه!

چند روز بعدش:

قراره یه محموله آدم جدید برسه توی جهنم،شایعه شده مدونا و جنیفر لوپز هم توشون هستند...
شور عجیبی بر پا شده...
به مناسبت ورودشون امروز رو توی جهنم تعطیل کردن،همه دارن به خودشون میرسن و خوشتیپ میکنن...

یه هفته بعد:

منو دارن میبرن سیاهچال مخصوص،قراره تا آخر همونجا بمونم...
هفته پیش مخ جنیفر لوپز رو زدم
صاحاب جهنم کلی حرصش گرفت،دستور داد منو ببرن ته جهنم
ماموری که داره منو میبره یکی از ندیمه های شیطانه...
عجب چشمای خوشگلی داره...
فکر کنم فهمیده که واسش یه خیالاتی دارم.....!!!


امیدوارم لذت کافی برده باشین،البته ما از این داستان نتیجه می گیریم که نیازی نیست همیشه طنزهای هدف دار و پیغام دار نوشت بلکه میشه بعضی وقتها چرت و پرت رو به عنوان طنز تحویل مردم داد و ککمون هم نگزه ه ه!!!
                                                                         





نوع مطلب :
برچسب ها :
ارسال شده در: جمعه 11 تیر 1389 :: توسط : امیر


 
درباره وبلاگ
مدیر وبلاگ : امیر
نویسندگان
نظرسنجی
اگه خدا به تو بگه: "مهمترین چیزی که تو زندگیت میخوای چیه؟ میخوام برآوردش کنم" تو چی جواب میدی؟











آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :