تبلیغات
...اس ام اس و - آخرین شب...
...اس ام اس و
  صفحه نخست       |       تماس با مدیر       |       پست الکترونیک       |       RSS       |       ATOM
 
سلام

داشتم تو آرشیوم دنبال یه مطلب طنز میگشتم که به یه داستان عشقولانه رسیدم که چقدر هم زیبا بود


داستان قبلیمونم عاشقانه بود
عشقولانه پشت عشقولانه
وای که چه حالی میده


http://up.iranblog.com/Files/2d7911d44f37455a8436.jpg


شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباساشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، درو هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه میشه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: پرستو ، دخترم ، درو باز کن. پرستو جان سالمی ؟؟؟
 آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو میشکنه میرند تو.
 پرستو ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست پرستو یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای پرستو میره جلو هنوزم چیزی رو که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزون کاغذ را بر میداره، بازش میکنه و میخونه :

سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه...


http://up.iranblog.com/Files/93103ca58b6a4d5388a6.BMP


 کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! امیــــــر جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی امیر بازم تونستم باهات حرف بزنم.

دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! امیر تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی میدیدی پرستوت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و میدیدی پرستوت تا آخرش رو حرفاش موند.
 امیر پرستوت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره.
 روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! امیر من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.

یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه میکنی چشمات قشنگتر میشه! می گفتی که من بخندم. امیر حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم.
 هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات.
دارم به قولم عمل میکنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمیتونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش میکنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمیخوام. وای امیر کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان!
 عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. میخوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ….


http://www.blog.majiddownload.com/2/1359531781.jpg

پدر پرستو نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه میکنه.
سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر امیر بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود.
پدر امیر هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست پرستو اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق امیر و پرستو بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند...


دلم در آرزوست که با نوای تو درآمیزد

اما! چه آرزوی محالی...

____________________________________________________________________________________

یه چیزم بگم:

توی آخرین پستم خواسته بودم از عزیزایی که میتونن بهم تو گردوندن وبم کمکم کنن بهم خبر بدن
که جا داره اینجا از همه اون دوستایی که دعوتمو قبول کردن تشکر کنم و شرمندشون باشم که نمیشد همه رو قبول کنم
همونطور هم که دیدین عاطفه عزیز همراه و همسفرمون شده
که میخوام ازش تشکر کنم بابت لطفش..


                                                                                   ممنون عاطفه جان
           

                                  





نوع مطلب :
برچسب ها :
ارسال شده در: پنجشنبه 14 مرداد 1389 :: توسط : امیر


 
درباره وبلاگ
مدیر وبلاگ : امیر
نویسندگان
نظرسنجی
اگه خدا به تو بگه: "مهمترین چیزی که تو زندگیت میخوای چیه؟ میخوام برآوردش کنم" تو چی جواب میدی؟











آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :